تبليغاتX
ღ♥ღخوشکل وبانمکღ♥ღ
مامان بذار من کمکت کنم!!!
سلام

یکی بود یکی نبود یه مامانی خسته بود که دخترش دوست داشت کمکش کنه.

مامانی میخواست نون بپزه ولی کوثر خانوم باهوش به نظر خودش از مادرش بیشتر بلد بود

کوثر: مامان بذار کمکت کنم تو خیلی خسته ای . افرین مامانی خوب تو فقط به من نگاه کن.

مامان: عزیزم تو هنوز کوچولویی تو نمی تونی بزرگ که بشی خودم بهت یاد میدم

کوثر : نخیر من میتونم خیلی خوب هم بلدم

کوثر : مامان بذار کارم رو انجام بدم . الان بابایی میاد گشنشه اگه بیاد ببینه نون حاضر نباشه ناراحت میشه من میدونم دیزی رو که با تست نمیخورن

مامان: خودت هم داری میگی الان بابا میاد پاشو بذار من کارم رو انجام بدم

کوثر: حالا یه بار بذار من درست کنم

مامان : باشه یه دونه رو تو درست کن

کوثر: اول این جوری نون رو فرش میکنن مامان یاد بگیر ببین من چه کار میکنم

کوثر: خوب مامانی حالا پاشو نون هارو ببپز

مامان: چه دستور هم میدی

کوثر: اره مامانی خرابشون نکنی ها من خیلی زحمت کشیدم

مامان: بیچاره بابات   چون من نمیدونم بعد خوردن این نونها چی میخواد بشه

|+| نوشته شده در Mon 15 Dec 2008 ساعت 9:58 توسط سمیه |

مامانی به دوربین نگاه کن!!!
سلام

روزی روزگای مامان جون میخواست از کوثر خانوم گل عکس بگیره . ولی خوب داستان داره تا مامان تونست اخرش یه عکس خوب بگیره.

مامان مدام التماس میکرد  که کوثر به دوربین نگاه کنه ولی خانوم خانومها مدام با مامان لج میکرد  .

تا اخرش مامان عصبانی میشه  و کوثر هم رحمی به حالش میکنه  و دوربین رو با نگاه خودش منور میکنه  .

 

مامان : مامانی کوثر قربونت برم به دوربین نگاه کن

کوثر: مامان اون موز منه افتاده رو زمین

مامان: اره قربونت الان که عکس ازت بگیرم میری بر میداری

 

کوثر: مامان نگاه کن پیرهنم لکه داره زشته باهاش عکس بگیرم.

مامان: نه عزیزم پیرهنت تمیزه تازه من فقط از صورتت عکس میندازم

کوثر: اینجوری خوبه

مامان : نه مامان جون چرا اینجوری میکنی بی ریخت میفتی هاااااااا لبخند بزن عزیزم

کوثر: مامان خوبه این جوری

مامان:اخه این چه طرز لبخند زدنه

کوثر: چشه تازه دندونهامو مسواک زدم

مامان: نگاه کن به دوربین

مامان: اخه من چی بگم خوب نگاه به دوربین دیگه

کوثر: به این نازی مگه چشه

مامان: کوثر تو چرا اینقد منو اذیت میکنی . حالا که دوست نداری عکس بگیری خوب بیخیال نمیگیریم

کوثر: بیا مامانی این دفعه رو نگاه میکنم

مامان:  خیلی ممنون . منت گذاشتی به سرم . ولی اگه دفعه بعد اینجوری منو دق بدی من میدونم با تو

کوثر:  اوکی مامان.

 و داستان امروز هم  به خوبی و وخوشی تموم شد

|+| نوشته شده در Mon 17 Nov 2008 ساعت 4:11 توسط سمیه |

بابایی دوست دارم
سلام

تمام طعم زندگی به اینه که ببینی فرزندت عاشق پدرشه.

پدر خیلی دوست دارم بدون تو زندگی هیچ معنی نداره .

بابایی الان رفته سفر و میدونم که این عکسا رو میبینه .

بابایی من منتظرت هستم.

بابایی زود بیا

|+| نوشته شده در Tue 11 Nov 2008 ساعت 22:41 توسط سمیه |

دوستای کوثر
سلام

امروز میخوام از دوستای کوثر واستون بگم البته خوب نه همشون فقط مهم هاشون.

 

این مصطفی. مصطفی ۴ ماه از کوثر بزرگتره. کوثر خیلی دوستش داره وهمیشه اگه بخوام تهدیدش کنم بهش میگم دیگه نمی ذارم بری پیش مصطفی.

البته مصطفی هم دوستش داره.

من واقعا نمیدونم چی بگم این دخترم بزگ بشه چی میشه. خدا بخیر کنه

اینجا هم کوثر بهش گیر داده که باید کلاهشو بپوشه بیچاره پسره صد بار اون کلاه و کند این دخترم هم صد بار پوشندش.

اینم مریم کوچولو که یه سال از کوثر کوچیکتره. کوثر خیلی خیلی دوستش داره ولی یه بار سعی کرد که بغلش کنه منتهی دست بچه در رفت.

اینم یه دوست دیگه که البته یه شهر دیگه زندگی میکنه شاید سالی یه بار همدیگرو ببینن ولی تو همین سالی یه بار و قتی با هم میشن تمام دنیا رو میریزن رو سرشون. باورتون میشه دختر من این اقا پسر رو که ۲ سال ازش بزرگتره رو میزنه

|+| نوشته شده در Thu 6 Nov 2008 ساعت 19:37 توسط سمیه |

و زمان چه زود گذشت!!!!
سلام

بنشین بر لب جوی و گذر عمر بیبین.........

چه زود گذشت انگاری همین دو روز پیش بود که کوثر به دنیا اومد و زندگی مون رو از وجود خودش پر کرد. عشقم بهش روز به روز بیشتر میشه  و هر روز این احساس بهم دست میده که نمیتونم بدون اون زندگی کنم. پستی بلندی های زیادی رو طی کردم ولی خدارو شکر سختی هاش تموم شد.  البته خوب هر سنی دردسر خاص خودشو داره.

چه اروم خوابیده اخه طفلی همه شب و بیدار بود

هیچ وقت یادم نمیره که پدرش چقدر دیونش بود. مدام ازش عکس میگرفت. به طوری که من ۳۰۰ تا عکس داشتم اونم در عرض ۵ روز که بیمارستان بودم

فکر کنم داره خواب میبینه

یادم میاد میخواستیم بریم بیرون اونقدر اروم خوابیده بود که دوربین رو اوردم و ازش عکس گرفتم.

۱۵ روزش بود ولی اونوقت زمان واسه من خیلی کند پیش میرفت انگاری ۱ سال بود

داره به من نگاه میکنه

 بعد ۱ ماه موهاش شروع کرد به ریختن و لباسهاشو مدام کثیف میکرد  منم تصمیم کرفتم که کچلش کنم. مثل پسرها شد.

عمش بهش میگفت: عمه به نگاه کن. همش ادا وشکلک در میاورد که بهش نگاه کنه تا ازش عکس بگیره. ولی همش به من خیره شده بود. خوب دقت کنید مثل عاشقا نگاه میکنه.

 وقتی برای اولین بار انگشتشو مکید

وقتی برای اولین بار دیدمش که داره انگشتشو میمکه حسابی ذوق کردم اخه قیافش خیلی خنده دار بود کلاش اومده بود رو چمشماش و انگشتشو گذاشته بود تو دهنش تندی دوربین رو اوردم و ازش عکس گرفتم.

ولی تا الان هنوز ترک نکرده خیلی راه وروش تجربه کردم که ترکش بدم ولی فایده نداشت منم دیگه بهش گیر نمیدم تا هر وقت که خودش ترک کنه.

کوه سنگی مشهد 1385

۳ ماهش بود که به زیارت امام رضا(ع) رفت.

 یادش بخیر که چقدر خوش گذشت خدا دوباره قسمت کنه.

مادر بزرگ دوست دارم

۷ ماهش بود ولی میتونست مادربزرگ و  پدربزگش رو از بین تمام ادمها تشخیص بده و براشون بال بال بزنه. تا الان که الانه هنوز خیلی بهشون وابسته است  و همیشه دوست داره بره خونشون.

دندونهاشو

بعد از ۱۰ ماه راه رفت.یادم میاد اون روز خیلی راه رفت  خیلی ذوق میکرد وقتی میدید که میتونه راه بره و از دلش میخندید

 

فکر کنم که دیگه واسه امروز کافی باشه. منتظرم باشید دوباره با یه المه حرف و خاطره برمیگردم.

یاحق

 

|+| نوشته شده در Tue 28 Oct 2008 ساعت 10:26 توسط سمیه |

زندگی دوباره

15 juli 2006 ، مصادف با ۲۴ تیر ۱۳۸۵ مصادف با ۱۹ جمادی الثانی ۱۴۲۷ ساعت ۲۰:۵۲

در این زمان من دوباره به دنیا اومدم. در این تاریخ و در این ساعت من از دنیا رفتم ولی*انا اعطیناک الکوثر* بود که به من جان تازه بخشید.

چشمامو دوباره باز کردم دیدم یه فرشته خیلی ناز تو بغلمه که داره برای زنده موندن تلاش میکنه. تو بغلم محکم فشارش دادم تا بش بگم که تنها نیستی. که بهش بگم تو واسه من  زندگی دوباره هستی. و اشک رفیق زندگی٬ منو در اون لحظات تنها نگذاشت.

فرشته کوچولوََی من ۳۴۴۵ گرم وزن و ۴۹ سانت قد داشت.  اون فرشته اومد و اسم خودشو با خودش به همراه داشت اسمی که من ۹ ماه دنبالش بودم .  

کوثر یعنی رحمت فراوان یعنی برکه حیات بخش بهشت. و کوثر من حیات بخش زندگی من شد.

 روز بعد٬ ولادت حضرت فاطمه (ع) رو با هم جشن گرفتیم . از برکت ایشون بود که من الان از نعمت مادری بهره میبرم.

خدایا هزار مرتبه شکرت

|+| نوشته شده در Fri 17 Oct 2008 ساعت 1:19 توسط سمیه |

دختر ناز خودم

سلام

خیلی خوش اومدید.

این مامانی که میبینید دختر ناز منه که الان تقریبا دوسالشه .

تو این کلبه گرم از شیطونی هاش از احساس من به اون و از تاثیر بزرگی که روی زندگیم داره میخونید .

خوشحال میشم که سر افرازمم کنید و منو با نظرات گرمتون همراهی کنید.

تا بعد....

|+| نوشته شده در Wed 15 Oct 2008 ساعت 2:36 توسط سمیه |